محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4759
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : رياح با شتاب روان شد و روز جمعه هفت روز مانده از ماه رمضان سال صد و چهل و چهارم به مدينه رسيد . فضيل بن ربيع به نقل از پدرش گويد : وقتى كار ابراهيم و محمد براى ابو جعفر چنان شد ، روزى از پيش وى در آمدم ، يا از خانهء خودم در آمده بودم و پيش وى مىرفتم ، يكى به نزديك من آمد و گفت : « من فرستادهء رياح بن عثمانم ، به تو پيام مىدهد كه از كار محمد و ابراهيم و سستى ولايتداران در بارهء آنها خبر يافتهام اگر امير مؤمنان مرا ولايتدار كند ، تعهد مىكنم كه آنها را بگيرم و آشكارشان كنم . » گويد : اين را به امير مؤمنان رسانيدم كه ولايتدارى او را نوشت ، بى آنكه او را ببيند . موسى بن عبد العزيز گويد : وقتى رياح وارد خانه مروان شد و در طاقنماى آن جاى گرفت رو به كسانى از همراهان خويش كرد و گفت : « اين خانهء مروان است ؟ » گفتند : « آرى . » گفت : « جاييست كه مىآيند و مىروند و ما نخستين كسيم كه از آنجا مىرويم . » زبير بن منذر وابستهء عبد الرحمان بن عوام گويد : وقتى رياح بن عثمان بيامد حاجبش همراه وى آمده بود كه كنيهء ابو البخترى داشت و از روزگار وليد دوست پدر من بوده بود . گويد : به خاطر دوستى با پدرم پيش وى مىرفتم ، روزى به من گفت : « اى زبير ، وقتى رياح وارد خانهء مروان شد به من گفت : « اين خانهء مروان است به خدا جاى آمدن و رفتن است . » در آن وقت عبد الله در قبه خانه كه بر راه اطاقك بود محبوس بود كه زياد بن عبيد الله وى را آنجا محبوس كرده بود ، وقتى كسان از نزد وى برفتند